خرید بک لینک
و... به حول و قوه ی الهی و کمک های دوستان و همکلاسی ها، تمرین های تیک هوم یکی دیگه از درسا تموم شد و همین یک ساعت پیش، ایمیل زدم به استاد. ولی نه! هنوز کاملا تموم نشده! یه مقاله ی پنج صفحه ای باید با لتک بنویسم که ددلاینش دو ساعتِ پیش بود! ولی فعلا دو صفحه اش تموم شده. و خب دوباره یک شب دیگه تا صبح

برچسب: نویسنده: ابوالفضل رحیمی تاريخ: سه شنبه 20 تير 1396 ساعت: 11:49

داشتیم با هم حرف می زدیم و گفتیم که برای اینکه به چیزهای بزرگ که توی ذهنت هست، برسی، چیزهای بزرگتری رو باید قربانی کنی. ن. برگشت سمتِ من و بهم نگاه کرد و با حالت جدی ای آمیخته با تفکر گفت: من که نتونستم، تو هم نمی تونی! راستش دلم خواست که یک روزی بهش، یا حداقل به خودم ثابت کنم که توانسته ام. ولی فک

برچسب: نویسنده: ابوالفضل رحیمی تاريخ: دوشنبه 19 تير 1396 ساعت: 12:00

غذایی که ناهار خوردم هنوز تو معده ام داره می چرخه و حالم رو بد کرده و دلم می خواد هر چی خوردم، بالا بیارم! ولی از اونجایی که مامانم نشسته اینجا و همه ی حرکاتم رو زیر نظر داره. اگه الان بالا بیارم، سریع می فهمه و نتیجه می گیره که من حالم بده. مامان گل من هم مثل خیلی از مامانها! از اون مدلهایی هست که

برچسب: نویسنده: ابوالفضل رحیمی تاريخ: پنجشنبه 15 تير 1396 ساعت: 1:11

شاید مشکل این نیست که زندگی خیلی از ما ها، سخته. مشکل اینجاست که ما فکر می کنیم زندگی باید آسون باشه یا به زودی آسون بشه. مشکل اینه که ما مثل مامان و بابای دلسوز با خودمون رفتار می کنیم! و هر وقت کمی دردمان می آید. به خودمون می گیم کمی استراحت کن که حالت بهتر شه و برای اینکه شاد شویم، به خودمان ب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل رحیمی تاريخ: دوشنبه 12 تير 1396 ساعت: 21:12

امشب باهام حرف بزن! امشب نمی رم کامپیوتر رو روشن کنم و دنبال فیلم یا سریالِ جدید باشم و یا با ویدئو گیم، خودم رو سرگرم کنم و موقتی مشکلات رو فراموش کنم. نمی رم تو اینستاگرام بچرخم که زندگی آدمهای دیگه رو ببینم. که کوچیک و بی اهمیت بودنِ زندگی خودم رو بیاد بیاورم. نمی رم تو تلگرام دنبال یه آدمِ آنلا

برچسب: نویسنده: ابوالفضل رحیمی تاريخ: دوشنبه 12 تير 1396 ساعت: 21:12

یک سال و نیم پیش بود. و اون شب، نمی تونستم صبر کنم که شب شه و همه بخوابن و بعد برم زیرِ پتو گریه کنم. خواستم که عوض شم. چون احساس کردم دیگه زمانی وجود نداره. سرطان و ... فاصله ی زیادی بین بیست و پنجاه سالگی نیست. اون شب و شبهای بعدش... . فقط می خواستم عوض شم نمی خواستم آدم درون گرایی بمونم. دلم

برچسب: نویسنده: ابوالفضل رحیمی تاريخ: پنجشنبه 8 تير 1396 ساعت: 19:08

فقط سعی کردم واقعیتی که می دونم رو بگم. می دونید بهترین صفتی که برای یه آدم دوست دارم و می خواستم خودم هم داشته باشم، مقاوم بودنه و فیلوسوفیا تو مقاوم و محکم بودنش، خیلی شجاع و با جسارت رفتار می کنه. از اون آدمهاس که فقط با چند لحظه کنارِ آدم بودن، تا مدت زمان زیادی اثرش روی آدم می مونه. در واقع،

برچسب: نویسنده: ابوالفضل رحیمی تاريخ: پنجشنبه 8 تير 1396 ساعت: 19:08

از حموم اومدم. دارم موهام رو آروم آروم و با نوازش خشک می کنم که بیشتر نریزه! چون که کوتاه کردنش تاثیری روی ریزش نداشته. و جلوی آینه هستم که داداشم می آد. می گه: وااای سیف! دقیقا شبیه این monk ها شدی! فقط اگه موهای وسط سرت کمتر از این بود...

+ امروز روز خوبی بود. به چند تا چیز خندیدم. یکیش همین مانک بود. :))))

برچسب: نویسنده: ابوالفضل رحیمی تاريخ: پنجشنبه 8 تير 1396 ساعت: 19:08

*احتمالا این پست باید شکسته می شد و به دو پست! شرمنده که بلنده... یادم می یاد اون موقعها که 16-17 سالم بود، سال سوم دبیرستان بودم... چقدر انرژی داشتم. حدودا ده سال پیش. ماه رمضون بود و من داشتم برای المپیاد می خوندم... همه چیز یهویی شد، من داشتم برای کنکور می خوندم... تا اینکه رشت یه آزمونِ المپی

برچسب: نویسنده: ابوالفضل رحیمی تاريخ: پنجشنبه 8 تير 1396 ساعت: 19:08

هنوز یک ساعت تا امتحان مونده بود. قیچی رو برداشتم و رفتم تو حموم... روی موهام دست کشیدم. موهام حسِ پنچاه سالگی داشتند! هنوز حالم خوب نبود و بالاخره قیچی رو گرفتم روی موهایم می خواستم فقط با یک حرکت همش رو از جا بکنم. ولی قیچی اونقدر قدرت نداشت. آروم آروم قیچی رو حرکت دادم... هربار که قیچی که صدا می

برچسب: نویسنده: ابوالفضل رحیمی تاريخ: جمعه 2 تير 1396 ساعت: 14:57

صفحه بندی